Sohrab Sepehri سهراب سپهری

سهراب و تپشِ سایۀ دوست

درانداختی در مسیر «زبان و اندیشیدن»

| جاوید موسوی |

 

«می‌گذشتیم از میان آبکندی خشک.

از کلام سبزه‌زاران گوش‌ها سرشار،

کوله‌بار از انعکاس شهرهای دور.

منطق زبر زمین در زیرپا جاری.»[1]

در شعر «تپش سایۀ دوست» گروه عاشقان راهشان را با گذار از آبکندی خشک، گوش‌ها سرشار از کلامِ سبزه‌زاران، کوله‌باری از انعکاس شهرهای دور، در حالی که منطقِ زبرِ زمین در زیرِ پا جاری است از کنارِ قریه‌های آشنا با فقر تا صفای بیکران در پیش می‌گیرند. سپس بر فراز آبگیری می‌رسند. خود به خود سرهاشان همگی خم می‌شود و در حالی که روی صورت‌هاشان شب تبخیر می‌شود، صدای دوست می‌آید؛ به گوشِ دوست.

در نظر سهراب دوست کسی است که «لحن آب و زمین را»[2] خوب می‌فهمد. او در شعر «صدای پای آب» می‌گوید «دوست را، زیر باران باید دید»[3]. برای سهراب دوست در همه جای این آب و خاک هست. با شنیدنِ صدای دوست است که خواهیم توانست «برخود خیمه زنیم»[4]؛ زیرا که «سایبان آرامش ما، ماییم»[5]. اما نباید فراموش کرد که سهراب با آن‌که ندا می‌دهد «نزدیک آی! تا من سراسر «من» شوم»[6] در همان‌جا نیز یادآور می‌شود که «دوست من، هستی ترس انگیز است»[7].

اندیشه یعنی گفتارِ زبانِ بودن که این خود گفتنِ بودن است. این گفتِ بودن در لابه‌لای شعر شاعرانِ این سرزمین پناه گرفته است. اندیشمندان در این پناهگاه‌ها به جست‌وجوی آن‌ها خواهند پرداخت. در این جست‌وجو اندیشیدن خواهد شکفت، اندیشیدنی که خواهد آمد. اندیشیدنی که همانا گفتِ بودن است.

در روستاها و شهرهای دور افتادۀ این سرزمین زبان‌های متنوعی از زمان‌های گذشته تا کنون بودوباشِ مردمان‌شان را ممکن ساخته«اند». در موسیقی و شعرِ شاعرانِ هر کدام از این زبان‌ها رازهای کهنه‌ای به دوام خود ادامه می‌دهند که به نظر می‌آید دیدنِ این رازها زمینۀ مناسبی برای اندیشه و اندیشیدن فراهم خواهد ساخت. مراجعه به این رازها و خم شدنِ سرها و شنیدنِ سکوتِ آن‌ها ضروری و لازم است. سهراب مردمِ این روستاها را «مردمانِ بالادست» می‌خواند؛ آن‌گونه که گویی همۀ دهاتِ بالادست برای ما آشنا هستند و آن‌قدر نزدیک‌اند که اغلب نمی‌توانیم آن‌ها را خوب ببینیم.

«مردمِ بالادست، چه صفایی دارند!»[8]. آن‌ها می‌دانند که «شقایق چه گلی است»[9] و بی‌گمان هم در «آنجا آبی، آبی است»[10]. «چه» در این شعر به معنای شگفتی است و شقایق در شگفت بودنش و آبی در آبی بودنش در خود به حضور می‌آیند؛ نه با مداخلۀ انسان و رجوعش به چیستیِ آن‌ها. به همین ترتیب هرگاه که «غنچه‌ای می‌شکفد، اهل ده باخبرند»[11]. آن‌ها کسانی هستند که شاعران‌شان را به «مصاحبتِ آفتاب»[12] می‌فرستند و شاعران‌شان می‌دانند که برای رفتن به مصاحبتِ آفتاب باید عبور کنند و هم نوردِ افق‌های دور باشند،[13] و این را نیز خوب می‌دانند که «پشت سر خستگی تاریخ است»[14]. تاریخ در این‌جا به معنای سرگذشت است، نه به عنوان علمِ آن‌چه که سپری شده است. از این رو است که زمزمه می‌کنند: «باشد که بهم پیوندد همه چیز، باشد که نماند مرز، که نماند نام»[15]. فقط با دانشِ خستگیِ سرگذشت می‌توان گفت که بگذار پیوند را فراموش نکنیم. این زمزمۀ شاعران زمزمه‌ای است بی‌سو، بی‌های، بی‌هوی.[16] این زمزمه همراه با سکوتی پر از راز است. رازی که در شعر این شاعران نگهداری می‌شود. نگه‌دارانِ این راز «گروه عاشقان»[17] هستند که راه‌شان تا «صفای بیکران»[18] می‌رود.

در صفای بیکرانِ این عاشقان و در زبان‌های متفاوت، ولی برخاسته از یگانگیِ بود و بودایشِ آن‌ها، تراوش‌های اندیشه رخ می‌نمایاند. ‹تراوش›هایی بی‌رنگ و بی‌صدا. بی‌رنگ چو آب، از هرچه می‌بیند رنگ می‌گیرد و بی‌صدا هم‌چو کوه از ندا آهنگ می‌گیرد.[19] این تراوش‌ها به انتظارِ گفتارِ زبانِ بودن هستند، به انتظارِ احساس کردنِ وزنِ بودن:

«ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم.»[20]

اندیشه یعنی گفتارِ زبانِ بودن که این خود گفتنِ بودن است. این گفتِ بودن در لابه‌لای شعر شاعرانِ این سرزمین پناه گرفته است. اندیشمندان در این پناهگاه‌ها به جست‌وجوی آن‌ها خواهند پرداخت. در این جست‌وجو اندیشیدن خواهد شکفت، اندیشیدنی که خواهد آمد. اندیشیدنی که همانا گفتِ بودن است. اندیشمندان یا «دچار»[21] گشتگان آن‌هایی هستند که به چمن‌های قدیم در می‌گشایند و به طلاهایی در دیوارِ اساطیر تماشا می‌کنند و در تاریکی ریشه‌ها را می‌بینند؛[22] و دیدنِ این ریشه‌ها و نزدیک شدن به آن‌ها را وظیفۀ خود می‌دانند. نزدیکِ آن‌ها می‌شوند تا آن‌ها سراسر آن‌چه باید باشند بشوند.[23]

اندیشمندان به کسانی نزدیک می‌شوند که باغ‌شان در طرفِ سایۀ دانایی است.[24] باغ‌شان جایی برای گره خوردنِ احساس و گیاه است. اندیشمندان، دچار گشتگان، به کسانی نزدیک می‌شوند که آب را بی‌فلسفه می‌خورند.[25] این اندیشمندان، یعنی نگه‌دارانِ راستیِ بودن، فلسفۀ آینده را از همین ‹آب بی‌فلسفه خوردنِ› این مردمان می‌سازند. آن‌ها کسانی هستند که آب را بی‌فلسفه می‌خورند ولی شاعران‌شان هنگامِ خطاب به گل سوسن می‌گویند شما[26].

آن‌ها کتابی دارند که واژه‌هایش همه از جنس بلور است. قطاری در ده‌شان می‌رود که روشنایی حمل می‌کند، آن‌ها آشنا هستند با سرنوشتِ ترِ آب و عادتِ سبزِ درخت. در گنجینۀ زبان‌هاشان هنوز راستیِ آب و درخت نهفته است و بلاخره راستیِ بودن و اندیشیدنِ آن از تواناییِ بی‌کرانِ این زبان‌ها بیرون خواهد آمد. راستی یعنی آن‌چه برمی‌خیزد و نظم برقرار می‌کند. بعدها این واژه به حقیقت بدل شده است، اما اندیشمندانِ آینده برای پیدا کردنِ نشانیِ این راستی در «پای فوارۀ جاوید اساطیر زمین»[27] می‌مانند تا «ترسی شفاف»[28] فرا برسد. این‌جاست که نشانیِ راستی در کلامِ سهراب با نشانیِ «خانۀ دوست» مشخص می‌شود:

«نرسیده به درخت،

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازۀ پرهای صداقت آبی است.

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشتِ بلوغ، سر بدر می‌آرد،

پس به سمت گل تنهایی می‌پیچی،

دو قدم مانده به گل،

پای فوارۀ جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد.»[29]

در این گفتار کوتاه، قابلیت‌های نهفته در زبان‌های متنوعِ ایرانیان با استفاده از واژه‌های به کار برده شده در شعر سهراب به میان آورده شدند. استفاده از شعر سهراب لازم بود تا اندیشیدن به پناهگاهِ «این قابلیت‌ها» که شعرِ شاعرانِ آن زبان‌ها است آغاز گردد.

برای پیدا کردنِ نشانیِ راستی، این ترس که سهراب آن را ترس شفاف می‌نامد لازم است. ترسِ شفاف همان نگرانی است. ترس شفاف ‹کوک بنیادینِ› ‹آغاز دیگر›ی است که در آن دستِ این اندیشمندان یعنی دچار گشتگان در رنگ‌های فطریِ بودن شناور می‌شود.[30] در اتاقِ این اندیشمندان طنینی از برخورد انگشتان‌شان با اوج برمی‌خیزد و صدای کاهش مقیاس می‌آید.[31] لحظه‌های کوچک‌شان تا ستاره فکر می‌کنند و خواب روی چشم‌هاشان چیزهایی بنا می‌کند:

«یک فضای باز، شن‌های ترنم، جای پای دوست…»[32]

راستی در بیابان‌ها، دشت‌ها، جنگل‌ها و کوهسارانِ این مرز و بوم و در «پهنای کلامِ»[33] شاعران پنهان مانده است. پهنای کلامِ شاعران به ‹ورجاوند› می‌پردازد و راستی در آن پناه می‌گیرد. پناهگاهِ شعر، اندیشمندانِ دچار گشته را به طرفِ خود می‌خواند. سهراب در شعرِ «مسافر» می‌گوید «دچار یعنی عاشق»[34]. ولی دچار سرچشمه و مادر عاشق است.

سهراب در شعرِ «خوابی در هیاهو» ترکیبِ «دچار بودن»، نه دچارْ بودن، را به کار می‌برد:

«دچار بودن گشتم، و شبیخونی بود. نفرین!»[35]

پناهگاهِ راستی، این دچار گشتگانِ بودن، یعنی اندیشمندانِ آینده، را به سمت خویش می‌خواند. اندیشه زمانی زاییده می‌شود که عاشقانِ بودن، این آوا را می‌شنوند. آوایی که از دورها، از «دشت‌هایی چه فراخ»[36] و از «کوه‌هایی چه بلند»[37] می‌آید. اندیشه زمانی زاده می‌شود که به این آوا می‌پردازد و چگونگیِ آبی‌تر شدنِ آسمان یا آبی‌تر شدنِ آب[38]، بودا شدنِ هر بود[39] را به گفتن می‌آورد. این‌جا زاده شدنِ اندیشه یعنی آمدنِ اندیشه. آمدنِ اندیشه و اندیشیدن زمانی پیش می‌آید که تلاش و آمادگی و گشتن در واک‌ها و واژه‌های زبان‌های مختلف به صورتِ بنیادین آغاز گردد. هدف خود همین گشتن است. این گشتن و جست‌وجو شوری ایجاد می‌کند. شوری زیبا که با یک قطرۀ گوارا زیبا می‌شود[40] و هرکجا برگی هست، می‌شکفد[41].

این شور آیندگان را به یادگیریِ زبان‌های متنوع این مرز و بوم دعوت خواهد کرد. دانشکده‌ها خواهد ساخت و عاشقانِ بسیاری را پرورش خواهد داد و عشق صدای فاصله‌ها خواهد بود، صدای فاصله‌هایی که غرقِ ابهام‌اند، نه، صدای فاصله‌هایی که مثلِ نقره تمیز‌ند.[42] اندیشه زمانی خواهد آمد که این شور سرتاسرِ این آبادی را دگرگون کند و اندیشمندانِ آینده‌‌اش «مسیرِ نبض عناصر را به ما نشان»[43] دهند و خود لحنِ آب و زمین را خوب بفهمند[44]، باغ جهان تر[45]، سایه‌ها سایه‌تر[46] و سبزه‌ها سبزه‌تر و سرشارتر[47] شوند. این قبل از همه به یک چیز احتیاج دارد؛ فهمِ «دچار باید بودِ»[48] سهراب.

در این گفتار کوتاه، قابلیت‌های نهفته در زبان‌های متنوعِ ایرانیان با استفاده از واژه‌های به کار برده شده در شعر سهراب به میان آورده شدند. استفاده از شعر سهراب لازم بود تا اندیشیدن به پناهگاهِ «این قابلیت‌ها» که شعرِ شاعرانِ آن زبان‌ها است آغاز گردد. سهراب «مردمانِ بالادست» را خوب شناخته بود و شکوهِ شاعرانِ آن‌ها با گفتنِ این‌که آن‌ها «هنگامِ خطاب به گل سوسن می‌گویند شما» به ما نشان می‌دهد و باز این فقط سهراب است که نشانیِ راستی و ترسِ شفاف را به ما نشان می‌دهد و سپس خطاب به ما می‌گوید:

«ای سرآغازهای ملون!

چشم‌های مرا در وزش‌های جادو حمایت کنید.

من هنوز

موهبت‌های مجهول شب را

خواب می‌بینم.»[49]

سپس نوبت به بحث اندیشمندان رسید که به عنوان «اندیشمندانِ آینده» این قابلیت‌ها را در پناهگاهِ شعرِ شاعرانِ این سرزمین جست‌وجو خواهند کرد و تنها از این طریق است که «اندیشیدنِ آینده» در این سرزمین جریان خواهد یافت. این اندیشیدن چیزی نخواهد بود جز «گفتِ بودن و بودایش». گفتِ بودن و بودایش در این سرزمین راهی جز استفاده از واژه‌های شعرِ شاعرانش ندارد و اندیشیدنِ آیندۀ این سرزمین راهی جز بازگشت به آن‌ها در پیشِ روی خود نمی‌بیند. سهراب آغازِ این راه است و وقتی فهمیده شود باغ جهان «تر»[50] خواهد شد و با تر شدنِ جهان است که اندیشمندانِ آینده «دچار گشتگانِ» این سرزمین خواهند بود.

 


[1] سپهری سهراب، 1358، هشت کتاب، تهران، انتشارات طهوری (کتاب هفتم «حجم سبز» / تپش سایۀ دوست / 367)

[2] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / دوست / 399

[3] پیشین / کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 292

[4] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / سایبان آرامش ما، ماییم / 174

[5] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / سایبان آرامش ما، ماییم / 174

[6] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / نزدیک آی / 196

[7] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / نزدیک آی / 195

[8] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / آب / 346

[9] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / آب / 347

[10] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / آب / 347

[11] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / آب / 347

[12] پیشین / کتاب ششم «مسافر» / مسافر / 319

[13] پیشین / کتاب ششم «مسافر» / مسافر / 324

[14] پیشین / کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 295

[15] پیشین / کتاب چهارم «شرق اندوه» / نیایش / 260

[16] پیشین / کتاب چهارم «شرق اندوه» / تا / 248

[17] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / تپش سایۀ دوست / 367

[18] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / تپش سایۀ دوست / 368

[19] سپهری سهراب، 1390 ، هشت کتاب، تهران، انتشارات شادان («اشعار دیگر»/ چشم تماشا / 357)

[20] سپهری سهراب، 1358، هشت کتاب، تهران، انتشارات طهوری ( کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 295)

[21] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / خوابی در هیاهو / 204

[22] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / از سبز به سبز / 389

[23] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / نزدیک آی / 196

[24] پیشین / کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 275

[25] پیشین / کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 275

[26] پیشین / کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 278

[27] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / نشانی / 359

[28] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / نشانی / 359

[29] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / نشانی / 359

[30] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / ورق روشن وقت / 381

[31] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / ورق روشن وقت / 381

[32] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / ورق روشن وقت / 382

[33] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / آب / 347

[34] پیشین / کتاب ششم «مسافر» / مسافر / 307

[35] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / خوابی در هیاهو / 204

[36] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / در گلستانه / 348

[37] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / در گلستانه / 348

[38] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / ساده رنگ / 342

[39] پیشین / کتاب چهارم «شرق اندوه» / bodhi / 240

[40] پیشین / کتاب چهارم «شرق اندوه» / شورم را / 238

[41] پیشین / کتاب پنجم «صدای پای آب» / صدای پای آب / 288

[42] پیشین / کتاب ششم «مسافر» / مسافر / 308

[43] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / دوست / 399

[44] پیشین / کتاب هفتم «حجم سبز» / دوست / 399

[45] پیشین / کتاب چهارم «شرق اندوه» / هایی / 223

[46] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / آوای گیاه / 179

[47] پیشین / کتاب سوم «آوار آفتاب» / میوۀ تاریک / 181

[48] پیشین / کتاب ششم «مسافر» / مسافر / 308

[49] پیشین / کتاب ششم «ما هیچ، ما نگاه» / متن قدیم شب / 434

[50] پیشین / کتاب چهارم «شرق اندوه» / هایی / 223

 


با ما تماس بگیرید:

رایانشانی

تلگرام