موسوی Javid Musavi

اندیشیدنِ ارآيگنيسى و گوهر استاتیک

(Ereignis thinking and what is ownmost to aesthetics)

| جاوید موسوی |

یک

پرسشِ هنر در رابطه با پرسشِ بودایش (Be-ing) جایگاهِ خود را به الزام و به‌طور بنیادین در اندیشیدنِ اِرآیگنیسی پیدا می‌کند. این اندیشیدن، که هایدگر آن را «اندیشیدنِ بودن-سرگذشتیک» می‌نامد و در کتاب «مشارکت‌هایی در فلسفه (از ارآیگنیس)» به بحث گذاشته شده است، Aesthetics را به عنوانِ جایی که پرسشِ هنر بتواند در آن به شکلی بنیادین مطرح شود ناتوان می‌بیند.
مفهومِ Aesthetics، که ملاحظه‌ها و دیدگاه‌های مرتبط با تعمق در بابِ هنر و زیبایی را در بر می‌گیرد، نامی است که از قرنِ هجده میلادی برخاسته و معنای آن به وضعیتِ احساسِ (Feeling) انسان در ارتباط با کارِ هنری اطلاق می‌شود و این مفهوم ارتباطِ حسی بین هنرمند، اثر و مخاطب را نیز مورد بحث قرار می‌دهد. در آن نوع اندیشیدن، کارِ هنری همچو یک ابژه (Object) در مقابلِ سوژه (Subject) قرار می‌گیرد و رابطۀ ابژه و سوژه، یعنی رابطه‌ای حسی، مرکز اصلی و تعیین کنندۀ ملاحظه‌ها در Aesthetics را به‌وجود می‌آورد.
درست است که استفاده از واژۀ Aesthetics از قرن هجده میلادی آغاز می‌شود ولی ملاحظه‌های فلسفی در ارتباط با هنر که مربوط به وضعیتِ احساس و زیبایی است از زمانِ نزدیک شدن به پایانِ دورۀ شکوهمندِ شکوفاییِ فلسفۀ یونان یعنی با ارائۀ نقطه‌نظرهای افلاطون و ارسطو دربارۀ هنر و انسان شروع می‌شود. این وضعیت را می‌توان در بیراهه رفتنِ معنیِ واژۀ Techné که هم به هنر و هم به صنعت اطلاق می‌شده است مشاهده کرد.
این واژه به‌طور اولیه در یونانِ باستان، قبل از افلاطون، در کنارِ واژۀ مهمِ دیگری یعنی Physis قابلِ درک بود. یونانیان باشنده‌ها (Beings) در کل (Being in a wold) را Physis می‌نامیدند. بر اساس نظر هایدگر، برای یونانِ باستان، بودایش آن چیزی است که به تنهایی (On it’s own) و بدونِ اجبار می‌شکوفد، آن چیزی که برمی‌خیزد و جلو می‌آید، و آن چیزی که در خودش عقب می‌رود و دور می‌شود.

اگر انسان می‌خواهد خود را در بینِ باشنده‌ها مستقر کند نیاز به دانشی دارد که این دانش باید از Physis الهام بگیرد و سپس عمل کند. Techné به چنین دانشی اطلاق می‌شده است.

پس چنان‌که می‌بینیم Techné یعنی «دانش» و نه «ساختن». در چنین دانشی که از طرفِ Physis هدایت شده است هیچوقت نسبت به باشنده‌ها حمله‌ای صورت نمی‌گیرد بلکه گذاشته می‌شود (اجازه داده می‌شود) که آن‌ها در ظهور خود به آنچه که هستند برسند.
ولی معنای Techné به تدریج عوض می‌شود و تولیدِ چیزهای زیبا و ساختِ آن‌ها معنای وسیعِ این واژه را تحت تاثیر قرار می‌دهد و صِرف تولیدِ چیزهای زیبا و در نتیجه ملاحظاتِ فلسفی در موردِ هنر به مسیری که بعدها نامِ Aesthetics را به خود می‌گیرد منحرف می‌شود.

دو

نگاهی سرگذشتیک به Subject-Object مفهومِ Aesthetics را که در آن کارِ هنری همچو Object مورد بررسی قرار می‌گیرد روشن‌تر خواهد کرد. قبل از همه باید اشاره کرد که در Aesthetics کارِ هنری همچو Object در رابطه با حس (Feeling) قرار می‌گیرد و در نتیجه انسان به عنوانِ Subject بررسی می‌شود. این یعنی، مسلم است که هیچ‌گاه واژۀ Object به تنهایی و بدونِ واژۀ Subject معنی نخواهد شد. به همین خاطر نمی‌توان از Objectivity و یا Subjectivity به تنهایی صحبت کرد.
آن‌چه که امروز از این دو واژه می‌دانیم محصولِ چرخشِ دازاینِ اروپایی در کلیتِ خویش به دازاینِ مدرن است. در این چرخش مفاهیمِ اساسیِ فلسفی نیز تغییر می‌یابند. این تغییرات را می‌توان در ارتباط با آزادیِ انسان از سنت، سیستمِ کلیسا و عقایدِ تعصب‌آمیز خلاصه کرد. در پیِ این جریان، آزادی از طرفِ خودِ انسان و اندیشۀ حسابگرانه و تعقل تعیین و به صورتی نتیجه‌گرایانه مشخص می‌شود. در درونِ این تغییرات است که جایگاهِ اساسیِ فلسفه یعنی متافیزیک، و یا همان پرسشِ مربوط به بودن، نیز دچارِ دگرگونی می‌گردد. با افتادنِ دکارت در این جریان و شکِ او به دانش‌های مرسوم و آشنا همه چیز به صورتی مداوم مورد پرسش و تردید او قرار می‌گیرد. او که ریاضیدانی توانمند بود با این کار فلسفیدن را به عنوانِ جست‌وجویی در جهتِ یافتنِ بنیادی مطمئن و یقینی استوار برای دانش آغاز می‌کند. او در ادامۀ روندِ شک، نایقینی بودنِ دانش و اعتماد نکردن به آن و حواسِ خودمان برای ایجادِ دریافتی درست از چیزها بلاخره به تنها چیزِ غیرِ قابلِ شک، یعنی همان خودِ شک کننده، می‌رسد. شک کننده و هستنِ او (Existence) به عنوانِ چیزی دائمی و پایدار در اندیشۀ دکارتی خود را پیش می‌آورد.

در هر «من بازنمود می‌کنمِ» چیزها هم‌زمان خود را نیز بازنمود می‌کنم و در هر «بازنمودگی» یک «من» همراه با چیزِ بازنمود شده (باشنده) وجود دارد…

چیزِ پایدار و دائمی در لاتین نامی بود آشنا و برای دکارت نیز در ریاضیات این مشخصات موجود بودند. در لاتین به آن Subiectum می‌گفتند. این واژه در واقع ترجمۀ واژۀ یونانیِ ὑποκείμενον (هیپوکِمِنون) بود که با این ترجمه معنیِ آن را هم تغییر داده بودند. در یونانِ باستان هیپوکمنون آن چیزی است که حضوری پایدار دارد و این حضورِ پایدار برای فهمیدنِ گوهرِ بودن و درکِ باشنده‌ها به کار می‌رفت. اما در ترجمۀ لاتینِ این مفهوم، Subjectum به همۀ چیزهای موجود (Extant) اطلاق شد. از تمامِ چیزهای موجود آنچه که برای دکارت پایدار، یقینی و حتمی بود تنها انسان بود؛ انسان به عنوانِ شک کننده‌ای که نمی‌توان به آن شک کرد، پس آن چیزِ پایدار نامِ Subjectum را به انحصار خود در آورد. پس انسان Suject شد.
و اما این پروسۀ Subject شدنِ انسان از چه طریق انجام می‌شود؟ اگر / (تا وقتی که) من شک کننده هستم و نمی‌توانم به این هستنِ شک کننده شک کنم و اگر این شک کردن، که خود سیاقی از اندیشیدن است، فقط وقتی اتفاق می‌افتد که من هستم پس می‌توان گفت من می‌اندیشم. پس من شک می‌کنم پس من هستم. این من قابلِ شک نیست و همیشه حضوری پایدار دارد. حال نکتۀ بسیار مهم این‌جا است که این «من می‌اندیشم» باید بتواند با همۀ Representationها همراه باشد.
پس «من» یک حضورِ پایدار، Subjectum یا Subject یک یقین و حتمیتی اساسی است که در آینده دانش‌ها از آن برخواهند خاست.
به طورِ خلاصه همان چیزی که در یونانِ باستان حضورِ پایدار گفته می‌شد و برای فهمیدنِ پرسشِ بودن به اندیشیدن فراخوانده شده بود، یعنی همان هیپوکمنون، در قرونِ وسطی به چیزهای موجود (که پایدار بودند) گفته می‌شد. از دورانِ دکارت (مدرن) فقط به انسان اطلاق می‌شد. یعنی Subject.

سه

دکارت بنیادِ متافیزیکیِ آزادیِ نوینی را برای دنیای مدرن پایه‌ریزی کرد. در این بنیادِ آزادِ تازه اطمینان و به قولی «خاطرجمعی» از خودِ انسان برمی‌خیزد و انسان از تصمیم‌گیری‌ها و بازنمودگی‌های (represantations) خود حتم و یقین حاصل می‌کند. این آزادیِ نوین برپایه ego cogito (ergo) sum «من فکر می کنم پس هستم» استوار شد که برای دکارت «دانشی» والا و «غیرقابل شک» به حساب می‌آمد؛ لذا مفهومِ «راستی(truth)» می‌توانست به‌تمامی بر آن استوار گردد.
البته نباید فراموش کرد که هم‌زمان با آزادیِ انسان از قوانینِ کلیسا و هم‌چنین تعریفِ متفاوتِ بنیادِ آزادیِ نوین، خودِ مفهومِ «راستی» نیز متحملِ بازتعریفِ متفاوتی شد. این‌جا دیگر «راستی» چیزی غیر از یقین (certitude) نیست. در ترجمۀ اصلِ دکارتی ego cogito (ergo) sum که به «من فکر می‌کنم پس هستم» برگردانده شده (که به نظر نیز ترجمۀ درستی است) هم این یقین محسوس است. اما با «من فکر می‌کنم» این واقعیت برقرار می‌شود که: «بنابراین من هستم». اگر بر مبنای استنتاجِ منطقی (logical deduction) نگاه کنیم می‌شود گفت که «هستیِ من ثابت شده و برقرار است».
ولی هایدگر در درس‌های نیچه (1935) معتقد است که دکارت می‌خواهد چیزِ دیگری بگوید و آن این است که اگر cogitare را به «اندیشیدن» ترجمه کنیم انگاشته می‌شود که بلافصل می‌دانیم که «اندیشیدن» چیست و لذا درظاهر معنیِ جمله برای ما آشکار می‌شود. ولی اگر بیش‌تر و عمیق‌تر توجه کنیم می‌بینیم که دکارت در جاهای مهمی این واژه را با واژۀ percpere (per-capio) جایگزین می‌کند که به معانی «مالکیت بر چیزی»، «به تصرف درآوردنِ چیزی در سیاقِ نمودن (presenting) به خویشتن از طریقِ نمودن در مقابلِ خویشتن» و این یعنی «بازنمودن representing». دکارت با این کار می‌خواهد تاکید کند که آوردنِ چیزی به خویشتن (bringing someting to oneself) به cogitare مربوط می‌شود که ما آن‌را «اندیشیدن» ترجمه کرده‌ایم.
با معنای cogitare به «نمودنِ آن‌چه که قابلِ بازنمود به خویشتن است (representable)» این امر مسلم می‌گردد که «چیزِ بازنمود شده(represented) » همچو «چیزِ قابلِ دسترس(available)» نمود می‌شود و بدونِ هیچ شکی طوری برای انسان حفظ و برقرار می‌شود که همان انسان تواناییِ چیره شدن بر آن را پیدا می‌کند.
مفهوم cogitare تنها یک بازنمودِ نامعین و کلی نیست، بلکه طوری برقرار می‌شود که با آن‌چه بازنمود شده (represented) دیگر جایی برای شک به چیستی و چگونگیِ آن باقی نمی‌ماند. در این مفهوم «بازنمودن (representing)» بازنمود شده(represented)» را برای «کسی که بازنمود می‌کند» بازمی‌آورد و آن‌کس در هر موردی آن را برای بیش‌تر بازنمودن ارائه، تصاحب و حفظ می‌کند.
ویژگیِ بعدی که هایدگر مورد توجه قرار می‌دهد به آن گفتۀ دکارت مربوط می‌گردد که می‌گوید هر ego cogito خود درعینِ حال یک cogito me cogitare است. یعنی در هر «من بازنمود می‌کنمِ» چیزها هم‌زمان خود را نیز بازنمود می‌کنم و در هر «بازنمودگی» یک «من» همراه با چیزِ بازنمود شده (باشنده) وجود دارد که بازنمود می‌شود و نیز شخصِ بازنمود کننده مخفیانه در کنارِ چیزِ بازنمود شده در بازنمودگی همراه می‌شود (co-representing). این «همراه‌شدگی» نقشِ اساسی در نحوۀ بازنمودگیِ چیزها بازی می‌کند. این خویشتنِ انسان که در بازنمودگی همراه با چیزها پیش می‌آید همان sub-iectum یا سوژه است. نقش اساسیِ بازنمودگی (cogitatio) در اصلِ ego cogito ergo sum که برای دکارت اصلِ تمامِ اصل‌ها (principle of all principles) است مورد بحث قرار می‌گیرد. در این رابطه است که دکارت می‌گوید:
این بینشِ (insight) «من بازنمود می‌کنم، بنابراین من هستم» از نظرِ طبقه‌بندی اولین و مطمئن‌ترینِ بینش‌ها است که هرکس که به درستی متافیزیکی می‌اندیشد با آن برخورد خواهد کرد.


Principal, 7 / Nietzsche, Heidegger Martin, 4 volumes, tr. D.F. Krell, san francisco harpercollins, 1979-82


با ما تماس بگیرید:

رایانشانی

تلگرام